امان از اين گربه هاي زاهد ...

چند روز پيش مدير عامل يه انديشكده اي كه توي حوزه علوم انساني كار ميكنه، دعوتم كرد تا براي «رتبه بندي و پايش» محتوايي انديشكده و همينطور پايگاه تحليلي و پژوهشي شون، راس ساعت 11:30 باهاشون يه جلسه اي داشته باشم تا مثلا از نظرات كارشناسي ام (تف به ريا) استفاده كنند! (يكي از دوستان مشتركمون واسطه ي اين جلسه بود)
دقيقا11:20 بود كه اونجا بودم ...سوال كه كردم گفتند: « آقاي دكتر جلسه هستند! «
بنابراين به يكي از اتاق هاي انديشكده هدايت شدم تا منتظر تموم شدن جلسه مديرعامل و آغاز جلسه خودمون بشم ..
اتاق بانمكي بود، انگاري امام زمان ظهور كرده بود اونجا . يعني از هر اِلِمان مذهبي كه بگيري توش بود ... تسبيح روي ميز و چفيه ي ماليده شده به صندلي! عكس سيدحسن نصرالله و همينطور تصوير رهبري بويژه اون عكس رووومانتيكه!( اون عكسي كه انگشتر شرف الشمس و نگاه زاويه دار و دست زير چونه و اينها هست ... همون عكسه ... اونم بود) آيه نوشت روي تابلو بورد، همينطور زمينه دسكتاپ كامپيوتر اتاق يه عكس فتوشابي از جبهه بود كه روش نوشته بود: «سنگر خوب و قشنگی داشتیم ...روی دوش خود تفنگی داشتیم» - يه همچين انديشكده اي رفته بودم من - شايد يك نيم ساعتي طول كشيد و من در طول اين نيم ساعت گاهي مجلات روزي ميز رو تورق مي كردم و گاهي هم با گوشي تلفنم وَر مي رفتم.
توي خودم بودم كه ديدم سر و صداهايي مياد. انگاري جلسه مديرعامل تموم شده بود و البته هنگام اذان هم بود! متوجه پخش صداي اذان شدم ... خب احتمال دادم كه جلسه ما به بعد از نماز موكول ميشه! به همين خاطر بازم ترجيح دادم توي همون اتاق منتظر بمونم تا اينا نمازشونو بخونن و بعد بريم جلسه ! - جالب بود -از نگاه هايي كه مي شد به بيرون انداخت و همينطور صداهايي كه ميشد شنيد، متوجه شدم اين بدبخت بيچاره ها نمازخونه ندارند و هر روز مجبورند موكت بيارن و توي لابي پهن كنند و و همونجا جماعت بخونند- جالب تر اينكه توي همين نيگاها يكي رو ديدم كه توي اون لابي مربع شكلي به سختي داره خودشو جر ميده تا بين خانومها و آقايون پرده بكشه!
بازم با كلافگي توأم با صبر و انتظار تو بحر خودم بودم كه متوجه ورود جوانكي به داخل اتاق شدم و بعد از سلام و احوالپرسي برادرانه اي( همراه با اون لبخندها كه فقط بسيجي ها بلدند) براي مدت كوتاهي پشت ميز همون كامپيوتر مذكور! نشست. يعني اين از اونا بود كه اگه جنگ بشه ميگه فقط به اين شرط ميرم جبهه كه آهنگران بخونه! :) گويا از جلسه اي كه داشتند خيلي شاكي بود ... بي خيالش بودم كه متوجه شدم داره پشت تلفن زيرآب يكي دو نفر از اعضاي جلسه شونو ميزنه ... نمي خواستم گوش كنم ولي نمي شد لامصب... از فحواي صحبتاش و البته غيبت هاش در مورد بقيه عناصر اون جلسه! حس كردم كه رابطه اينها با هم، بدجوري رابطه خونمال و داغووونيه.
توي همين فكركردن ها بودم كه برادر ديگري اومد توي اتاق و وقتي متوجه شد من منتظر جلسه با مدير عاملم ... قبل از هرچيزي با يه لحن طلب كارانه اي گفت: «شما مگه نميخواين نماز بخونين ؟خب تشريف بياريد! حاجي هم هستند» (معلوم بود اين از اوناشه ، مليجكِ دربارشونه ، به مدير عاملش مي گفت حاجي!). آخ آخ ... چه حس پيچيده ايه توي اين وضعيت قرار گرفتن. دوست داشتم پاشم يه كمي به ديوار روبرويي ام زل بزنم و بعد سرمو همينجوري پشت سر هم و تندتند بكوبم به ديوار ... (تا بفهمند من الان يه آدم منتظر و كلافه ام) يه چيزي توي اين مايه ها بود حال و احوالم. حالا منو داشته باش؛ من كه توي اون لحظه خون «هاراگيري» و انتحاري ام در حال جوشش بود ... سعي كردم خيلي خونسرد و خوش بين باشم. پس لبخند زدم و خيلي راحت بهش گفتم: « نه. بعد از جلسه ميرم خونه » نماز جماعت تموم شد . ديگه ساعت 12:30 بود .
بالاخره بعد از يك ساعت و 10 دقيقه انتظار رفتيم جلسه! (منم كه همچين كارشناسي كرده بودم دهنشونو مسواك كردم... كلي از كدهاي تطبيقي و از كاراشون و ايراداشون پرينت گرفته بودم ... ارزش هاي تحليلي يك بازه زماني، دامنه تاثير، لينك ها و بازخوردهاي كاري، ضرورت ها و بايسته هايي كه توي مانيفست شون هست ولي عملي نشده و .... خيلي از تناقضها و اشتباهات استراتژيكي و تاكتيكي و مختصات و طول و عرض يه كار رسانه اي و اوووو ... توي اين زمونه نظر كسي رو تغيير دادن سخته، خب اولش مديرعامله مقاومت مي كرد، ولي بعدش پذيرفت و قرار شد من براشون طرح بنويسم- باورش واسه خيلي ها سخته - 30 تا آدم با پول مفت بيت المال يه قل دو قل بازي مي كردند- نه نتيجه اي، نه خروجي اي، نه هيچي . هيچ ِهيچ !)
حالا سوال ؛
سوال1: اين بود آرمان ها ما ؟ (خودم جواب ميدم/ نه ، معلومه كه اين نبود!!!)
سوال2: اين مساله چقدر "ما به ازاء" داره توي تشكيلات اين مملكت ؟ (اينم خودم جواب ميدم/ من خيلي ديدم ، خيلي ما به ازاء داره، البته خيلي ها هم اصلا نديدند!)
سوال3: آيا مسلماني كه نماز نخونه يا مثلا نماز اول وقت نخونه، از دين خارج ميشه؟... مسلمان نيست؟ (خب جوابش معلومه / نه خارج نميشه چون دين به «اصول دينه» و اصول دين «اصول تحقيقه!» پس همچنان مسلمان هست ... ميدونستي توي «قرآن» كسي كه نماز نخونه براش مجازاتي تعيين نشده ... يا مثلا نماز جزو «فروع دين» هست ... يا رابطه معنايي نظام «پرستش» با نهاد نماز يه رابطه اَعَم و اَخَصه ... و اساساً «نماز نخواندن» با «اظهار بي نمازي كردن» دو مقوله جداست ... يا بهترين نماز، نمازيه كه توش ريا نشه! ... ميدونستي از 70 تا گناه كبيره فقط يكيش «ترك نمازعمدي ( اونم با قصد و نيت)» هست و 69 تاي ديگه اش رو هر روز ميشه ديد! اووووو... خيلي حرف هست توي اين زمينه – بيخي كه ميزنه به كله مون)
به نظرم ؛
1. نماز مهمه و بايد بخونمش - چون پرستش خدا هم عقلاً و هم شرعاً يك نياز ضروريه ، يه چيز فطريه – يعني به نظرم يهودي و مسيحي و سني و فلان و بهمان ... همه و همه يه جورايي واسه خودشون از خالقشون سپاسگزاري مي كنند.
2. باز هم، من ِمن معتقد است؛ خفن ترين نماز حتي «نماز اول وقت» كه توش «ريا» باشه ... نماز نيست، يه حركت صهيونيستيه!
3. «نماز اول وقت نخوندن» بهتر از «ريا» و «دروغ» و «غيبت» و «زيرآب زني» و «تكبر» و ... آهان « بدقولي» است . «نماز اول وقت نخوندن» بهتر از ارتكاب هزارتا گناه كبيره است كه هر روز خيلي از نمازگزاران مرتكب ميشن!
پي نوشت 1 : طرح نوشتن واسه اين عناصر اسرائيلي رو بي خيال شدم.
پي نوشت 2 : مديرعاملِ بي سواد همچين تابلو «سعي مي كرد» آكادميك و با تز و پز روشنفكري حرف بزنه كه حالم داشت بهم ميخورد ازش، مردَك نسناس و خَناس بعد از 1 ساعت و 10 دقيقه اومده جلسه بذاره با من! با من ِ وسواس و حساس/ همچين توي اقيانوس نشاط خودش دچار توهم و كيش ِشخصيت شده بودكه در برابر نظرات كارشناسي من با ادبيات غيرآكادميك مقاومت مي كرد! - البته حريفش قدر بود كه تسليم شد! ( آيكون دايي جان ناپلئون - باز هم تف به ريا ) :)))- نميدونه از بالا تا پايين اين مملكت رو ديدم من (استغفرا... ) نمي دونه من پلك بزنم از تكمه بلوزش مي فهمم دست فرمون عمه اش چطوريه ! :)))) نميدونه نشده توي عمرم اينهمه منتظر يه جلسه وايسم – حتي توي ملاقات با فلان و بهمان وزير و فلان مدير كل و رئيس سازمان ... 6 تا گيت رو رد ميكني دو بار بازرسي بدني ميشي اينقدر معطل نميشي! (فوقش 15 دقيقه طول بكشه) * ( خودم مي دونم داري به چي فك ميكني! اولا ) از رهگذر كاراي رسانه اي و همينطور جريان دانشجويي، اين و اون رو ملاقات كردم و ميدونم ... پس خودم اعتراف مي كنم من كاره اي نيستم!آري بابا! نه آقازاده ام، نه نورچشمي، نه مليجك دربار دوما) خودم ميدونم شبيه عقده گشايي بود اين پي نوشت 2 . خب ميدوني چيه ! نه نام و نشون من معلومه ... نه نام و نشون اون بنده خدا – پس مهم نيست . پس اسيرش نشوووو )
پي نوشت 3 : به روح عزيزم قسم، چند روز قبل تَر از اين جلسه، يه جا ديگه بودم، رفته بودم دوستم رو ببينم، توي خيابان يكطرفه كشوردوست! (ميدوني كه كجا رو ميگم؟ نزديك خ جمهوري تهران) موقع اذان بود - از ملاقات با دوستم بر مي گشتم كه ديدم آقايي كنار جدول نشسته، وكت گرون زمستونيشو روي زمين پهن كرده و خانومه كه انگاري همسرش باشه در انظار عمومي كه محل رفت و آمد بود روي كت آقاهه داره نماز ميخونه (من اين قمست رسيدم :خانومه نشسته بود داشت با تسبيح فيروزه اي اش تسبيحات بعد از نماز مي گفت ... به امام زاده اَتابك قسم/ خدايم از من نگذرد اگر يك «واو» كم و زياد كرده باشم – به قدري تعجب كردم كه دنبال دوربين گشتم – گفتم يا دوربين مخفيه يا از اون دوربين هاي خاص!)
پي نوشت 4 : يه عالمه «شعر نوشت» و «آيه نوشت» و «جمله نوشت» و لينك هاي تحقيقي در رابطه با مسلماني داره توي سرم چرخ ميخوره ! ولي فكر نكنم وقت كنم سرچ كنم و اينجا بيارمشون. ميدوني كه چه حرف هايي رو ميگم؟ به هميني كه توي ذهنمه اكتفا ميكنم ؛
حضرت حافظ ميگه :
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد
شرمنده رهرويي كه عمل بر مجاز كرد
اي كبك خوش خرام كجا مي روي بايست
غره مشو كه گربه زاهد نماز كرد
حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل
ما را خدا ز زهد ريا بي نياز كرد

ضیافتهای عاشق را