جاهل تر که بودم ... با کتابی آشنا شدم. دوم دبیرستان - 
اوج بحران هویتم - بود که در کتابخانه پدرم، کتاب "انسان ِ بی خود" را دیدم. آنروز...آن کتابِ کم حجم، با جلد ِ طوسی رنگ و تیتری مشکی که کلمه "خود"  آن با رنگ  قرمز نوشته شده بود ... شُد یکی از فلخَفه های ذهنی ِ من. هنوز تمام صفحات آن کتاب در ذهنم هست.

دوران نوجوانی ام اینگونه بودم؛ پسرک تُخس و جدی ای که در مدرسه و دبیرستانش، "تهِ کلاس نشین" بود... ولی برعکس آنان، تنبل و "ته نشین" نبود ... سَر بود ... شلوغ می کرد اما درسش را هم می خواند ... دوران ابتدایی و راهنمایی هم این گونه بودم. حتی اگر برای قدبلندان کلاس جا نبود با اصرارهای مظلومانه و رندانه من، همیشه جایم ته کلاس بود. هنوز آن موقع تعداد عینکی ها کم بود و زیاد نمی دانستم و نمی دانستند فرق دوربین، نزدیک بین و آستیگمات را. من که عینکی هم نبودم و خودم هم چیز خاصی از این موضوع نمی دانستم با نگاه معصومانه و اعتماد به نفس بالایی به معلم ِ حواس جمع کلاس و هم کلاسی های بی حواسم می گفتم چشمانم دوربین است ؛ باید عقب بنشینم . راضی بودم دروغ بگویم... ولی ته کلاس بنشینم (بعدها فهمیدم سیاست یعنی چه!!)، "احمدی نژاد"ِ پوپولیستی بودم برای خودم. لامَصب ته کلاس نشستن، حس حکومت کردن داشت! معلمان بیچاره دبیرستان نمونه مردمی هم با دانش آموز زرنگ و تُخسی روبرو بودند که یک بار به خاطر بی ادبی معلم دینی به یک دانش آموز، یقه ی آن معلم را گرفته و از کلاس درس پرتش کرده است بیرون ! (هنوز باورم نمی شود من این کار را کرده باشم) انگار از دماغ فیل افتاده بودم. فکر کنم بعد از 13 آبان 58 اولین تحصن دانش آموزی را من شروع کردم .می خواستم رییس انجمن اسلامی دانش آموزان شهرستان را به خاطر اینکه آخوند کت شلواری و دو شغله است را برکنار کنم! فکر کنید که وقتی می خواستم به خانه بروم  ... زنگ تفریحم "زورو" شدن و گیردادن به بچه زورگوهای جلوی درِ مدرسه و پیچیدن به پَر و پای راننده تاکسی ای بود که از دیگری کرایه زیادی می گرفت ... مانند شخصیت "رامبد جوان" می ماندم در فیلم "شبی در تهران"؛ به زمین و زمان گیر می دادم و انتقاد می کردم .

با تمام اینها اما ... رفیق بازِ رفیق باز بودم. بخش اعظمی از دوران نوجوانی ام به پرسه زدن های دوستانه در کوچه پس کوچه های شهر گذشت. چقدر در دعواهای جاهلانه حضوری لوتی مَنش داشتم من . با دوچرخه 20 ای که پدرم برای شاگرد اولی ام خریده بود تمام شهر را با بچه های محل و دوستان مدرسه و هم بازی های "فوتبال"  و "قلعه زندان" و "خَردمپایی" و بچه های "کوچه"  37 و تیله بازهای ماهر محله مان ... رکاب زدم و هم رکاب شدم . پر ازحس کنجکاوی و آرمانخواهی و کمک بودم من ... .پر از فردین و بهروز .

ولی با تمام اینها من عاشق "نوار" و ضبط دو کاسته سونی ِ پدرم بودم

عاشق جدول حل کردن

عاشق کتاب های چندلا چسب خورده پدرم

عاشق فیلم بودم

برای من که در دوم دبیرستان ریاضی ، جوانکی بی خرد و جویای نام تر بودم و یقه معلمان ِ پرورشی و دینی و قرآن و تاریخ را می گرفتم و عضو شورای مسخره دانش آموزی دبیرستان و انجمن اسلامی دانش آموزی و این ادا و اطوارها بودم ... حرف های شریعتی ...حرف بود. بویژه که از دوم دبیرستان به بعد هم ، لحافِ روز و شبم در مسجد و هیئت و بسیج و غیره پهن شده بود. اولش شریعتی خواندم بعد هم مطهری. اولین بار کلماتی مانند "اِستحمار" ، "مسخ" ، "ملکه ذهنی" و  "آلیناسیون" را از آن کتاب – انسان بی خود- خواندم

 "انسان بی خود" ، درسنامه ای برگرفته از متن سخنرانی مرحوم دکتر شریعتی بود . ته آن این بود که بگوید اگر حواسمان نباشد ...می شویم انسانی بی "خود"  که  "خود"ِ  آن ، "خود ِ واقعی" نیست ، یک "خود"ِ  پوشالی است ! به این حالت می گویند : « آلیناسیون »  یا از خود بیگانگی ... هویت دیگری که در انسان "ملکه" می شود و آن ملکه چنان به "باور" می رسد که او را دچار "خود ِ جدیدی" می کند . او را از "خود"ِ خویشتن دور می کند و به یک "خود"ِ دیگر تبدیلش می کند. مرحوم شریعتی در این سخنرانی دو مثال جالبی را آورده بود : 1- گاو مش حسن : که تمام هویتش ، گاوش بود ... تا اینکه گاوش از بین می رود و نهایتا او در برابر غم فقدان گاو و از دست رفتن هویتش  ... شبیه گاو می شود... "گاو" فیلم بی نظیری از داریوش مهرجویی است که عین این داستان را به خوبی روایت می کند 2 – چارلی چاپلین – عصر جدید : چارلی ِ ولگرد در عصر جدید با مشغول شدن در یک کارخانه به یک آدم مدرن تبدیل می شود و هویت جدیدی در او رخنه می کند ....هویت مدرن شدن! این فیلم یکی از زیباترین فیلم‌های چارلی است.

معتقدم که بسیاری از انسان های اطراف ما ...به دلیل 1 -  بحران هویت ( به عبارتی فقدان آرامش یا فقدان چیزی یا مساله ای و یا همان عقده ها و نداشته ها ) و 2 – داشتن ارزش و یا برجستگی خاص ( مانند زیبایی ، دارایی ، مقام و ... ) بعد از اینکه دچار "آلیناسیون" و از خود بیگانگی می شوند، به طرز وحشتناکی "متوهم" می شوند ! یعنی یقین می کنند چیزی هستند که در واقع نیستند! . آن موقع است که فقط فکر محض نیست .... بلکه طوری زیست می کنند و گونه ای رفتار می کنند که خودشان اینور خط هستند و دیگران آنور خط ! ( هر چند به نظر من اگر فقط "فکر" بکنند که متفاوت هستند و و تظاهر به آن نکنند مثبت است)

معتقدم اگر انسانی دچار بحران هویت بشود و به این سوالاتِ معرفت شناسانه که «چه کسی است ؟ از کجا آمده است ؟ آمدنش بهر چیست ؟ به کجا می رود آخر» پاسخ ندهد ، سرانجام پس از گذر از مرحله آلیناسیون به "توهم" و حتی "نرگسیسم" منتهی می شود. مخصوصا که اگر ارزش یا برجستگی های خاصی هم داشته باشد که از سر ناچاری به آنها متوسل شود و هویت "خود" را با آنها ببیند ... آنگاه است که پس از آلینه شدن ... از "خود"  بیگانه می شود ... از "خود"ِ  واقعی اش  دور می شود و به "توهم"، "مسخ" و بیماری های مزمن روانی چون نرگسیسم می رسد. می گویند "نیچه" ی فیلسوف پوچ گرانما هم یازده سال ِآخرِ عمرش دیوانه شد .

به نظرم اینها می توانند به کاتالیزورهای کثیف کوچکی تبدیل شوند که روح و روان انسان را سرطانی کنند و بر روند آلیناسیون - بیماری سرعت ببخشند :

1 – جمال

2 – علم

3 – مال

4 – مقام

5 – و....هر امتیاز دیگر

دیده اید ؟ طرف یک زیبایی ای دارد ...

یا مثلا دکترای شریف دارد

یا مثلا بوگاتی دارد

یامثلا حالا فان جا رییس اداره ای بوده است ...

دیگر ... "خود" ِ دیگری است ! دیگر خدا را بنده نیست ! در تمام احوالاتش اثر می گذارد .... بعضی از اینها که فکر می کنند خیلی زیبا و خوش تیپ هستند که هیچی .... بیچاره ها دچار نرگسیسم هم می شوند ... خودشیفتگی مزمن.

*** یکی از همکارانم یک باررفته بود تلویزیون و در بخشی از یک برنامه دانشجویی شرکت کرده بود و تلویزیون نشانش داده بود . حالا بنده خدا ؛

1 - رفته سایت سروش سیما ،.تاریخ برنامه را درآورده

2 -  بعد با سایت مربوطه تماس گرفته و سفارش کپی برنامه آن تاریخ را داده

3 - سایت مربوطه هم با دریافت هزینه ای ، دی وی دی کل برنامه را با پیک موتوری فرستاده

4 . بعد این دوست ما رفته با نرم افزاری آن بخش از برنامه را کات کرده و از آن بخش عکس گرفته

5 - و آن را در پروفایل گوگل پلاس و کاور فیس بوکش گذاشته است

به او گفتم :

صدا و سیما از صبح تا شب با این همه کانال تلویزیونی .... نه یک روز ...بلکه در طول سال و سالها برنامه پخش می کند و آدم های زیادی را نمایش می دهد... حساب کن ببین چندصد هزار ساعت می شود ؟ بعد شما 5 دقیقه صحبت کردی چی فکر کردی ؟ فکر کردی کار مهمی کردی؟ چه اتفاقی افتاده است مگر؟ خب من که 15 و 16 بار رفته ام تلویزیون ...اصلن تاریخش را ندارم ... چه فکری می کنم پس؟ از چشمانش می خواندم که دارد در دلش، جد و آبادم را به فحش می کشد . دیگر سوالی نپرسیدم ...

 *** یا دوستی داشتم که در یکی از شهرستان های غرب کشور با چندرغاز حقوق و زندگی کارمند صفتی ای که در اداره بهداشت شهرستان( آنهم بصورت قراردادی) داشت، امورات خود را می گذراند و زندگی می کرد. آنروزها رابطه اش با ما بقدری گرم بود که  هفته ای نمی شد که تماس تلفنی و یا دیدار حضوری ای نداشته باشیم . تا اینکه دری به تخته خورد و به تهران آمد و بعد از دوسال هم ، معاون توسعه یکی از وزیران احمدی نژاد شد!( آنهم با لیسانس بهداشت!!! ...نه رشته مرتبطی داشت نه رزومه مرتبطی و نه تخصصی ... تازه بعدها متوجه شدم که غالب دوستان مشترکمان و حتی همکارانش در آن وزارت خانه ی مسخره ...به او می گویند مهندس!) خودم هم که آنروزها می دیدمش، دیگر برایم غریبه بود . تُن صدایش هم فرق کرده بود. با عینک دودی مسخره تَرَش که در سایه هم به چشم داشت، تهرانی تر حرف می زد و حتی زاویه دار تر نگاه می کرد .... از وقتی معاون وزیر شد تا کنون - فکر کنم 3 سال و بیشتر هم می گذرد. 3 سال و بیشتر هست که او مهندس و معاون و مدیر کل است و .... و ما نه تماس تلفنی داشته ایم و نه هیچ دیداری! ( این روزها البته باید با درد ِ "توهم" ، به روستایش باز گردد)

این روزها از در و دیوار ... آدم های متوهم می بینم ....

*** یکی از آشناهایم ، لوح های تقدیر ِدریافتی اش از فلان مدیر دستگاه دولتی را به رخ می کشید . نه لوحی که مربوط به رپرتاژ تجاری و یا نشان ایزو 2012 و ....باشد . نه ، بلکه لوح های تقدیر اجتماعی سیاسی که در آن چاپلوسی می کنند و می گویند مثلا از "حضور" شما و یا " فعالیت ها و تلاش های بی شائبه" شما تشکر می کنیم و از این حرف ها .....  وقتی رفته بودم به مناسبتی ببینمش ، جلوی میزکارش گذاشته بود بیچاره! آخر کسی نبود بگوید این لوح تقدیر از شماست ... همین ! اینجا گذاشته ای که دیگران ببینند که چه شود ؟ بیچاره ، دیگر نمی دید که ده ها نفر از هم ردیفانش ... لوح های با قاب خاتمشان ، در کارتن های پفک نمکیِ انباری خانه شان خاک می خورد ...

*** یکی دیگر عکسی از دیدار با رهبری را قاب بزرگی کرده بود و بر دیوار خانه اش کوبیده بود ... دیگر نمی دید صدها نفر با رهبر و رئیس جمهور و مسئولان عالی رتبه مملکت فیس تو فیس ملاقات می کنند و اساسا دنبال عکسش هم نیستند ...

*** یکی دیگر 6 تا یادداشت دانشجویی نوشته بود آنهم در سایتی که چاره ای جز کار تولیدی نداشت... دیگر فکر می کرد "تحلیلگرسیاسی" است ! دیگر نمی دید که چه کسانی روز و شب مطالعه، تحقیق، تدریس و تالیف کردند و فکرنکردند که کاری هم کرده اند. این "خود" کذایی نگذاشت ببینند که چه کسانی بیدار ماندند و قلم زدند و کتاب خواندند و نقد کردند و سرمقاله و تیتر یک برای روزنامه های سراسری نوشتند و فردایش به جوابیه ها ، شکواییئه ها و دادگاه ... پاسخ دادند و تیتر یادداشتشان را فراموش کردند !

*** یکی از همکارانم که در دانشگاه ، عضو شورای مرکزی فلان تشکل بود... از خود رزومه ای ساخته بود که هر کس نمی دانست فکر می کرد یکی از مدیران اجرایی کشور است و اگر وزیری چیزی نشود حیف می شود این بشر ! و دیگر نمی دید که چه کسانی پیشتاز بودند ، موسس بودند ، چه کسانی کتک خوردند و هزینه دادند تا آنها بمانند ...

*** یکی هم که وضع مالی اش به نسبت بقیه بهتر بود و حالا مثلا یک زانتیایی هم داشت فکر می کرد نباید با آبدارچی و نگهبان محل کارمان حرف بزند ... می گفت شان من و تو این نیست که با اینها حرف بزنیم ...بدبخت مفلوک وقتی از زانتیای قسطی اش پیاده می شد ... طور دیگری پیاده می شد ...حتی ده قدم آنطرف تر بر می گشت یه نگاه زاویه داری هم به اتومبیلش می کرد...و با سوئیچ زدن وارد اداره می شد ( نخندید ...این اتفاقات کم نیستند و مابه ازای اجتماعی زیادی دارند متاسفانه) حالا این آدم باید با هم ردیف خودش رفاقت کند و بگوید و بخندد ...

*** از این مثال ها زیاد دارم و زیاد دارید ... از تکبرها ، از "خود" های کذایی ، از این "ازخودبیگانگی ها" ، از این "خودشیفته ها" ...از این بیمارهای بیمار

و اما دین و مذهب !

دین و مذهب چگونه می تواند مایه " توهم" شود ؟ آه و آه و آه که هزاران مثال دارم ...

دین و مذهب اگر به درستی فهم نشود ...بدترین نوع " آلیناسیون " و " توهم" را به ارمغان می آورد

مثالهای این روزهایم زیاد اند که کلهم سانسوووووووور و "بی خیال" شان می شوم

فقط به یک نکته کوتاه اشاره کنم :

این روزها از بعضی از این به اصطلاح خواهران  و برادران پرسیدم که « اگر قرار باشد همه آدمها مغرور و متکبر شوند کدام گروه "زودتر" و "بیشتر" مغرور و متکبر می شوند ؟ 1 – باخدایان 2 – بی خدایان ؟ » و آن خواهر و برادر بدون آنکه فکر کند می گفت بی خدایان ! وقتی می گفتم پاسخت ممکن است اشتباه باشد ... خنده ای و نگاهی عاقل اندر سفیه بود جوابشان !

وای از روزی که مذهبی ها و حزب اللهی ها بیایند بگویند ما بسیجی ایم ....ما رهبری را داریم ... ما اهل بیت را داریم ... ما خدا را داریم بقیه یک مشت احمق اند که اینها را ندارند ! ما اینور خطیم و دیگران آنور خط ! بقیه نمی فهمند و ما می فهمیم ...ما بهشتی ایم و بقیه جهنمی ...

 

 پی نوشت 1 :

به دلیل اینکه متن فوق از حوصله مخاطب خارج نشود ... خیلی خیلی سانسور کردم – خیلی - حس می کنم حق مطلب را ادا نکرده ام ! با این حال من ِ‌من اعلام می کند : من هیچم ، من چیزی ندارم ، من جعل خدایم ... گرچه خدا انسان را « فی احسن تقویم » آفریده و او را عاشقی کرده و بارها و بارها بنده اش را وکیل خویش نامیده و گفته است : نفخت فی من روحی و ... اما من نه به خود شیفته ام و نه به داشته ای فخر فروخته ام و ...هیچ هیچ هیچ . اینگونه آرامم و خشنود.

 

 پی نوشت 2 :

یک مستندی ساخته ام به اسم نخبه یا پَخمه؟ (فعلا غیر قابل نمایش است ) : توضیح مختصر : روزی جوان 25 ساله ای به دفتر روزنامه آمد، با دو کتاب که به نام او منتشر شده بود و چند لوح تقدیر که امضای احمدی نژاد و حداد عادل پای آنها بود . چند صفحه ی کپی هم از مصاحبه هایش با خبرگزاری ها را باخودش آورده بود تا از واقعیت خود خبر بدهد .ادعا می کرد که بنابر آنچه که در سایت ها و خبرگزاری ها نوشته اند ، جوان ترین نخبه جهان است و در دانشگاه شریف در سه رشته دانشگاهی درس می خواند، 16 مقاله ISI  دارد و.... یکی از خبرنگاران روزنامه که فوق لیسانس هم دارد با مشاهده مدارک و تحقیق اینترنتی از وی ، بعد از اینکه مطمئن می شود چند خبرگزاری رسمی و دولتی از او مصاحبه گرفته اند با این پروفسور جوان مصاحبه بلند بالایی را تنظیم می کند و آن را با عنوانِ تیترِ یکِ صفحه ای از روزنامه منتشر می کند !

شاید روزی که این جوان آمده بود برای تشکر از آن خبرنگار ...بدترین اشتباهش بود . چون من او را دیدم و وقتی به من معرفی اش کردند از نوع ادبیات وی متوجه شدم که این نه آنست که می گویند ! با ترفندی از او خواستم که به اتاق من بیاید تا او را در راه رسیدن به اهدافش کمک کنیم . اولین کمک ما ساختن فیلم مستندی از وی و زندگی او بود . موافقت کرد. 4 ساعت فیلم از وی دارم از خودش و خانواده و فامیل و همسایگانش .... فیلمی تلخ  ِتلخ اما پر از خنده ! ( خنده تلخ من از گریه ....) در این فیلم می بینید که این آقا نه تنها دروغ می گوید بلکه در برابر سوال های ابتدایی ریاضی سال اول دبیرستان هم سکوت می کند و می گوید : بلد نیستم ! یادم رفته است ! پیچیده است ! میگویم شکل انتگرال را بلدی ؟ پاسخش منفی است ! یا اینکه معادله درجه اول بلدی ؟ پدیده دوپلر فیزیک اول دبیرستان و یا آینه های محدب و یا سطح شیب دار فیزیک و یا فرمول مول و یا شکل بنزن شیمی را میدانی ؟ و... سوالات زیاد دیگر . حتی از کتابش سوال می پرسم ... همه شان منفی است . لوح های تقدیر را بررسی کردیم دیدیم همه شان جعلی هستند ... خبرگزاری ها را بررسی کردیم دیدیم آنها گول خورده اند . کتاب ها را بررسی کرده ایم دیدیم چاپخانه آشنا بوده است و... سرچ کردیم دیدیم نه در دانشگاه درس خوانده و نه در بنیاد ملی نخبگان عضویت دارد !

هیچ ِهیچ است . دروغ ِمحض ! حالا چه اتفاقی افتاده ؟ روزی  در خانه اش نشسته و با خودش گفته من نخبه ام ... می توانم نخبه باشم ... فقط خیلی زرنگ بوده که این را به باور رسانده است... شاید ربط زیادی به آلیناسیون نداشته باشد!!!

 

 آیه نوشت :

« يا أيها الذین امنوا، امنوا...»

اي کسانی که ایمان آورده اید... ایمان بیاورید.

(سوره نسا آیه 136)

 

 دیالوگ نوشت :

فیلم صورت زخمی / برایان دی پالما

« تو زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ، ولی نمیشه فهموند! »

 

سیاسی نوشت :

وبسایت امید حسینی و وبسایت دکتر پرویزامینی را بخوانید

 

شریعتی نوشت :

انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود ،احساس تنهایی بیشتری می کند

 

شعر نوشت :

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

هوشنگ ابتهاج

 

ترانه نوشت :

ترانه عشق تو نمی میردعارف

بگذر ز من ای آشنا/ چون از تو من دیگر گذشتم/دیگر تو هم بیگانه شو/ چون دیگران با سرگذشتم/ میخواهم عشقت در دل بمیرد/ میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد ...